close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه
loading...

پایگاه سرگرمی

داستان کوتاه

پیشنهاد ما به شما

مسابقه اسب دوانی

یه روزی یه مرده نشسته بود و داشت روزنامه اش رو می خوند

كه زنش یهو ماهی تابه رو می كوبه سرش.

مرده میگه: برا چی این كارو كردی؟

زنش جواب میده: به خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت یه تیكه كاغذ پیدا كردم

كه توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود …

مرده میگه : وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم

اسبی كه روش شرط بندی كردم اسمش جنی بود.

زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه.

سه روز بعدش مرد داشت تلویزین تماشا می كرد كه زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر كوبید

رو سر مرده که تقریبا بیهوش شد.

وقتی به خودش اومد پرسید این بار برا چی منو زدی زنش جواب داد: آخه اسبت زنگ زده بود.

آرش آرش بازدید : 69 چهارشنبه 06 اسفند 1393 زمان : نظرات ()

داستان کوتاه کفن دزد

Dastan-Radsms-net-150x150

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت ای پدر امرت چیست ؟پدر گفت ،پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهءمرگ را نزدیک حس میکنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی میکند.از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند. ..
پسر گفت ای پدر چنان کنم که میخواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم‫ پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.

‫از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی در شکم آن مردگان فرو مینمود وازآن پس خلایق میگفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط میدزدید وچنین بر مردگان ما روا نمیداشت.



آرش آرش بازدید : 77 یکشنبه 11 اسفند 1392 زمان : نظرات ()

حکایت شیری که عاشق آهو شد

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، …

گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…
نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه  چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .


آرش آرش بازدید : 73 پنجشنبه 01 اسفند 1392 زمان : نظرات ()

راننده تاکسی…(داستان کوتاه)

مسافر تاکسی آهسته روی شونه  راننده زد چون میخواست از

که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ

کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیش یه

سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود

ه هیچ

حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما

بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: “هی مرد! دیگه هیچ وقت

این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!” مسافر

عذرخواهی کرد و گفت: “من نمیدونستم که یه ضربه ی کوچولو آنقدر تو

رو میترسونه” راننده جواب داد: “واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه

که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم… آخه من 25 سال

رانندهی ماشین جنازه کش بودم…!"نیشخند"


آرش آرش بازدید : 106 یکشنبه 23 تير 1392 زمان : نظرات ()
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • تبادل لینک
    تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان پایگاه سرگرمی وآدرس http://arash1377.rzb.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

    عنوان :
    آدرس :
    کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد
    آمار سایت
  • کل مطالب : 120
  • کل نظرات : 13
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 8
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 7
  • بازدید امروز : 62
  • باردید دیروز : 1
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 65
  • بازدید ماه : 184
  • بازدید سال : 462,229
  • بازدید کلی : 495,087
  • کدهای اختصاصی